♥ ♥ ♥محض یار ♥ ♥ ♥

باید برای دیدن تو "مهزیار" شد یعنی گذشتن از همگان "محض یار" ها

پایش ز دست آبله آزار می کشد

از احتیاط، دست به دیوار می کشد 

در گوشه ی خرابه کنار فرشته ها

"با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد" 

دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح

بر روی خاک عکس علمدار می کشد 

او هرچه میکشد به خدای یتیم ها

از چشم های مردم بازار می کشد

گیرم برای خانه تان هم کنیز شد

آیا ز پرشکسته کسی کار می کشد؟

چشمش مگر خدای نکرده چه دیده است؟

نقشی که میکشد همه را تار می کشد 

لب های بی تحرک او با چه زحمتی

خود را به سمت کنج لب یار می کشد

علی اکبر لطیفیان

نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393 ساعت 17:16 توسط | 6 نظر
طبقه بندی: بدون دسته

یکی بود یکی نبود ... 

یک بابایی بود
که سه تا علی داشت
دوست داشت هر سه تا علی‌ها مثل صاحبِ اسم‌شان بشوند.
نعل‌های تازه، به اوّلی امان ندادند،
تیرِ سه‌شعبه به آخری...
وسطی اما بیشتر از همه شبیه ‌شد به پدربزرگش؛
دست‌هاش را که می‌بستند...

  

 

یکی بود یکی نبود... 

یک پدری بود
که صورت گذاشته بود روی صورت بی‌جانِ پسرش
و گفته بود: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا1!
پسرش از همه پسرهای دنیا، شبیه‌تر بود به پیام‌برِ خدا.

 

پ.ن: علی الدّنیا بعدَک العفا.



http://baharnarenj89.persianblog.ir


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 20:35 توسط | 3 نظر
طبقه بندی: بدون دسته


یکی بود یکی نبود ... 

یک پیراهن کهنه‌ بود
که دلش می‌خواست بر تنِ صاحبش بمانَد،
با آن‌که صد‌وده‌ جاش پاره شده بود.

 

پ.ن: ...انّه وجَدَ فی قمیصه مائه وَ بِضع عَشََره، ما بینَ رمیه و طعنه سهمٍ و ضربه...


یکی بود یکی نبود ... 

یک غلام سیاهی بود
که لحظه آخر وقتی آقایش رفته بود بالای سرش
برای‌ش دعا کرده بود:
خدایا چهره‌اش را سفید کن، خدایا خوش‌بویش کن!

 

 پ.ن: اللهمّ بیّض وجهه و طیّب ریحه و احشره مع محمّد و آل محمّد


یکی بود یکی نبود... 

یک اسبِ خون‌آلود بود
که وقتی سوارش افتاده بود توی گودال
دلش نمی‌خواست برود سمتِ خیمه‌ها.


یکی بود یکی نبود... 

یک تکه چوبی بود
که دلش می‌خواست نابود بشود.
خبیث ناپاکی،
 او را بر لب و دندان سید جوان‌های اهل بهشت زده بود.

 

 

http://baharnarenj89.persianblog.ir


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 20:34 توسط | 2 نظر
طبقه بندی: بدون دسته

 

یکی بود یکی نبود... 

یک دختر سه‌ساله‌ای بود.
که به آرزوش رسیده بود.
سر باباش را روی پاش گذاشته بودند.

یکی بود یکی نبود... 

یک دختری بود
که جانش به لب رسیده بود
توی تکان‌های شترهای بی‌محمل
دلش می‌خواست
زودتر به جایی، خرابه‌ای برسند.

یکی بود یکی نبود ... 

یک بابایی بود
که شب آخر
همه خارهای اطراف خیمه‌ها را کنده بود.
دخترش وقتی از آتش می‌ترسید، لابد پابرهنه فرار می‌کرد.

یکی بود یکی نبود... 

یک دختری بود
که پاهای اسب را محکم گرفته بود.
بابایش داشت می‌رفت که برنگردد.

یکی بود یکی نبود... 

یک اسب خون آلود بود
که وقتی دخترِ سوارش، سؤالی از او پرسیده بود
رفته بود توی فرات و دیگر برنگشته بود.

http://baharnarenj89.persianblog.ir


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 20:4 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته

یکی بود یکی نبود... 

یک پسری بود
که پایش به رکاب نمی‌رسید،
زره به تنش بزرگ بود،
اما شهادت برایش از عسل، شیرین‌تر بود.


http://baharnarenj89.persianblog.ir


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 20:3 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته


یکی بود یکی نبود... 

یک پسری بود
که بابا نداشت
اما عمو برایش بابایی کرده بود.
نعل‌های تازه، جبران کردند زحمت‌های عمو را.



یکی بود یکی نبود... 

یک پسری بود
که وسط معرکه
دست عمه را رها کرده بود.

پای عمویش که به میان می‌آمد،
سر و دست نمی‌شناخت.

 

 

یکی بود یکی نبود... 

یک پسری بود
که بابا نداشت
اما عمو برایش بابایی کرده بود.
آمده بود جبران کند.
با دست راستش.


http://baharnarenj89.persianblog.ir

 


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 20:2 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته

یکی بود یکی نبود... 

یک مردی بود
که وقتی آقایش فریاد زده بود هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله
همه وجودش لرزیده بود.
کفش هاش را درآورده بود و به گردن آویخته بود.
آقایش بعداً گفته بود: مادرت چه اسم خوبی برایت گذاشته؛ آزاد مرد!

 

Hrbn biography of Yazid Riahi زندگینامه حربن یزید ریاحی


http://baharnarenj89.persianblog.ir


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 20:1 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته

 

یکی بود یکی نبود...

یک نهری بود،
که عاشق چشم‌های یک مرد شده بود.
تویِ قاب چشم‌های آن مرد، 
وقتی آب را نگاه می‌کرد،
فقط عکسِ برادرش بود.


یکی بود یکی نبود...

یک برادری بود
که وقتی پای برادرش به میان می‌آمد
تشنگی نمی‌شناخت
چشم و دست نمی‌شناخت
فقط کاش مشک‌ش را نمی‌زدند...

 

یکی بود یکی نبود...

یک مردی بود
که وقتی برادرش نگاهش می‌کرد،
همه غم‌های دنیا از دلش می‌رفت.
وقتی نبود،
برادرش دست به کمر می‌شد.

 

پ.ن: کاشف الکرب عن وجه الحسین

 

یکی بود یکی نبود...

یک آقایی بود
که وقتی داشت از میدان برمی‌گشت
دستش را به کمر گرفته بود
لابد برادرش را جا گذاشته بود.

 

پ.ن: الان انکسر ظهری...

  

یکی بود یکی نبود...

یک مردی بود
که برای برادرش
هم فرمانده بود
هم علمدار
هم سقّا
برادرش که می‌خواست صداش بزند
می‌گفت: فدایت بشوم!

 

پ.ن: اِرکَب بنفسی انت

 


http://baharnarenj89.persianblog.ir

نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 19:16 توسط | یکی از دوستان نظر دادن
طبقه بندی: بدون دسته

یکی بود یکی نبود...

یک نیزه‌‌ای بود
که داشت فرومی‌شکست.
وقتی بر فرازش
سرِ یک شش‌ماهه‌ بود.

 

یکی بود یکی نبود... 

یک مادری بود
که وقتی آب آزاد شد،
آب نخورد.
آب، شیر می‌آورد.
شیرخواره‌اش نبود.

 


یکی بود یکی نبود...

یک مادری بود
که وقتی بند مشک پاره شد
بند دلش پاره شده بود.
نوبت شش‌ماهه‌اش رسیده بود.

 

http://baharnarenj89.persianblog.ir


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 19:15 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته

یکی بود یکی نبود...

یک آقایی بود
که وقتی داشت می‌رفت بجنگد
خواهرش پشت سرش صدا زده بود:
یک مهلتی به من بده، آرام‌تر برو پسر زهرا!


یکی بود یکی نبود...

یک مادری بود
که دو تا پسر داشت
پسرهاش را دوست می‌داشت.
قربانی‌های خوبی می‌شدند
برای برادرش.



یکی بود یکی نبود... 

یک تپه‌ای بود
که دلش می‌خواست فروبریزد، از هم بپاشد
چشم‌های بانویی بر بلنداش
داشت می‌دید هرچه که نباید می‌دید.

 

  

یکی بود یکی نبود... 

یک دختری بود
که وقتی به عمه‌اش گفته بود
چیزی بده که سرم را باهاش بپوشانم
شنیده بود: عمّتُکَ ‌مثلُک.

 

  

یکی بود یکی نبود ... 

یک خانومی بود
که خستگی نمی‌شناخت
هزار بار فاصله خیمه‌ها تا تَل را دویده بود،
پس چرا این بارِ آخر نشسته بود روی زمین؟
چرا دست‌هاش را کوبیده بود به سرش؟


یکی بود یکی نبود... 

یک خواهری بود
که سرش را محکم کوبیده بود به ستون کجاوه.
سر برادرش را روی نیزه دیده بود.


 

http://baharnarenj89.persianblog.ir

 


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 19:14 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته


مانده از روضه وُ از هیأت وُ از مجلس وُ از سینه زنی،
 آمده ام کنج اتاقم،

به دلم پرچم مشکی زده وُ شال عزایم به کف وُ دست به دامان تو گشتم

که تو اربابی و من بنده ی هر جاییِ جامانده ازین جا و از آن جایم و امروز دلم گشته هوایی و نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی!

بگو از عطشُ و از جگر سوخته و از رخ افروخته و از طف صحرا و بگو از "علی" و از "علی" وُ از غم لیلا و بگو از ید سقا و بگو با من دل خسته از اندوه دل زینب کبرا و امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...

بگو با من مجنون، به خدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشکنم امروزُ و بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جان سوز که: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...

و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهیُ و رودی به لب آورده رشیدی... چه رشیدی! همان راز رشیدی که لبِ رود رسیدُ و نرسید آب به لب هاش...

همان راز رشیدی که عمودی...

بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک، که با نام تو آمیخته این اشک و خوشا اشک!

خوشا اشک! خوشا گریه بر این داغ، خوشا گریه بر این درد

خوشا گریه، نه این گریه! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو روزی پسرش رفت...

خوشا قصه ی یعقوب! که گرگان بیابانی و پیراهن خونین عزیزش همه کذب است...

خوشا چاه! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد و نه یک قطره ی خون ریخت در آن جا و نه انگشت کسی گم شده آن جا و کنارش نه تلی بود نه تپه! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسفِ در چاه!

خوشا قصه ی یعقوب! که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهر غم دیده که از روی تلی دیده که «الشّمر ...»

عجب مجلس گرمی شده این جا، همین کنج اتاقم که به جز من و به جز روضه ی ارباب، کسی نیست وَ انگار که عالم همه جمعند همین جا! و انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار، گرفتند دمِ حضرت ارباب: حسین جان، حسین جان، حسین جان، حسین جان...

یاسمین صباغیان طوسی

 

صلی الله علیک یا ابا عبدا...


نوشته شده در پنج شنبه بیست و دوم آبان 1393 ساعت 11:28 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته

 


من گناه می کنم و تو جورش را می کشی؟!


سندش؟

طولانی شدن غیبتت!

 


نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393 ساعت 21:2 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته


آقا جان...
وسط جاذبه ی این همه رنگ
نوکرت تا به ابد رنگ شماست
بی خیال همه ی مردم شهر
دلم آقا به خدا تنگ شماست...
"اللهم عجل لولیک الفرج"

 


نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393 ساعت 21:0 توسط | 3 نظر
طبقه بندی: بدون دسته

شیعیان خواب بس است برخیزید


هجر ارباب بس است برخیزید


یادمان رفته که عهدی هم هست؟


یادمان رفته که مهدی هم هست؟!

----------------------------------------

پی نوشت:با شما هستم دوست عزیز!!!

با شما هم هستم نفس عزیز!!!

 

 


نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393 ساعت 20:38 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: بدون دسته



طفل بی حوصله ام


خسته ز تعطیلی ها


مهرمن!


زود بیا


وقت دبستان شده است...

 

 

 


نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393 ساعت 20:41 توسط | 3 نظر
طبقه بندی: بدون دسته

بسم الله الرحمن الرحیم

استیو پس از پایان دوران دبیرستان، به دنبال کشف حقیقت، آواره افکار گوناگون می شود. او احساس می کند مسیحیت به دلیل تعارض های زیادی که دارد نمی تواند راهِ درستِ رسیدن به حقیقت باشد. به همین دلیل از مسیحیت روی گردان می شود و به عرفان های سرخ پوستی روی می آورد.

پس از مدتی آن را هم رها می کند و لائیک می شود. پس از یک زندگی مفصل به سبک لائیک، به سراغ هندوئیزم می رود و... سرانجام، کار استیو به آلمان می کشد و صحبت با یکی از فیلسوفان آن دیار؛ اما فلسفه آلمانی هم او را راضی نمی کند.

دستِ آخرِ نرسیدن به حقیقت ، راهی جز خودکشی در رودخانه راین برای استیو باقی نمی گذارد.

او تعریف می کرد:

پالتوی سفیدم را پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. وقتی می خواستم کلید را از روی میز بردارم؛ چشمم به یک کتاب قطع پالتویی افتاد که چند روز پیش خریده بودم.

ترجمه انگلیسی قرآن. بی تفاوت از کنار آن رد شدم. گمان نمی کردم اسلام تروریستی، حرفی از سعادت داشته باشد. از اتاق بیرون آمدم و در را قفل کردم.

اما دستم به روی کلید ماند. دو دل بودم که از قرآنِ تروریست ها بگذرم یا نه؟



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعت 18:29 توسط | 7 نظر
طبقه بندی: بدون دسته



بچه های تازه متولّد شده را دیده ای؟دیده ای خدا آستین هایش را بالا زده و گِل وجودشان را ورز داده تا چنین شاهکاری خلق کند؟

وقتی به آنها، صورت و فرم می داده حواسش به همه ی خاندان کودک بوده است که چشم هایش شبیه پدرش بشود و فرم انگشت هایش شبیه مادرش. صبوری اش را از پدربزرگش ارث ببرد و قناعتش را از مادربزرگش؛ خدا حتی حواسش به چند نسل قبل تر هم بوده. اینکه مدل راه رفتن پدر پدربزرگ و خال گونه ی عمّه ی مادر را هم در این کودک به یادگار بگذارد.

نیم رخش شبیه یک نفر باشد و تمام رخش شبیه یک نفر دیگر. تا هرکس از راه می رسد نظری به کودک بیاندازد و غرق خاطرات یک فامیل شود. همین است که می گویند کودک ناودان رحمت است. هرکدامشان که به دنیا می آیند برای اهل خانواده برکت و رحمت می آورند. چرا که با یک نوزاد، میراث یک خانواده حفظ می شود و نسل آن خانواده ادامه میابد.

دلت برای دعوتی پیامبرگونه تنگ نشده؟ برای صولت حیدرگونه چطور؟ یا برای عصمت فاطمی و شجاعت و بردباری حسنین(ع)؟ دلت نمی خواهد سجده های نیمه شب زینت عابدان(ع) را به نظاره بنشینی؟ یا از چشمه علوم باقری سیراب شوی؟ نمی خواهی آثار جعفری و حلم کاظمی را لمس کنی؟ دلت برای نشانه های امام هشتم و جود فرزندش لک نزده؟ برای پاکیزگی نقوی و هیبت امام عسکری چطور؟(1)

نمی خواهی قرآن دست نویس امیرالمؤمنین و مصحف فاطمی را با چشم هایت ورق بزنی؟(2)

هروقت دلت هوای اینها را کرد به امام عصرت –ارواحنا له الفداء- فکر کن که خدا همه ی خوبان عالم را در او ریخته و همه ی خوبی ها را به وجود نازنینش هدیه کرده است. 

خدا هوای دل منتظرها را دارد. از هر عصر و زمانی، برکتی در وجود موعودش قرار داده است تا دل ها به یادش آرام بگیرد. می گوید: مهدی (عج) خلاصه ی همه ی خوبی هاست... منتظر شاهکار خدا باش
!

 


نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 16:28 توسط | یکی از دوستان نظر دادن
طبقه بندی: بدون دسته

بسم_الله

.
ﺩﻋﻮﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺁﻗﺎ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ(علیه السلام) ﺭﺳﯿﺪند و فرمودند : ﺁﻗﺎﯼ ﻗﺼﺎﺏ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﻩ.
به مولا ﮔﻔﺖ :
.
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ.
ﻭ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺮﺩ ﺑﺎﻻ،ﻣﺤﮑﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺕ حضرت امیر (علیه السلام) ﺁﻗﺎ ﺳﺮﺷﻮن رو ﺍنداختند ﭘﺎﯾﯿﻦ و ﺭفتند .
ﻣﺮﺩم ﺭﯾﺨﺘﻦ دورش و بهش ﮔﻔﺘﻦ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﮐﯿﻮ ﺯﺩﯼ؟
ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﻓﻀﻮﻟﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺯﺩﻣﺶ.
ﮔﻔﺘﻦ : ﺯﺩﯼ ﺗﻮ گوش امیرالمؤمنین (علیه السلام) .
.
ﺳﺎﺗﻮﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ،ﮔﻔﺖ : 
ﺩﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺕ امیرالمؤمنین (علیه السلام) ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ .
.
ﺟﯿﮕﺮﺷﻮ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ بهت ﺑﮕﻢ؟؟؟
ﺍﻣﺎﻡ زمان (عج) فرمودند:
ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﮔﻨﺎﻩ میکنید ﯾﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻦ میزنید.

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 16:22 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: کمی تامل کنیم


در دومین روز ماه مبارک رمضان پایگاه علمی فرهنگی محمد (ص) که سایتی حاوی مطالب صرفاً علمی، تربیتی و اخلاقی برای معرفی چهره راستین اسلام به مردم حق‌پذیر جهان و اتحاد همه امت اسلام، اعم از شیعه و سنی بود، توسط سپاه سایبری عمربن خطاب هک شد.
مدیر این پایگاه ضمن اعلان این خبر افزود اخیراً به دلیل تکیه این پایگاه بر موارد مشترک بین برادران شیعه و اهل سنت، پایگاه مورد اقبال بیشتری از طرف مخاطبان شیعه و سنی قرار گرفته بود. تشنگانی که به دنبال حقیقت فطری اسلام بودند. همین امر باعث خشم تکفیری‌ها شده و سپاهیان جهل را بر‌آن داشت تا درصدد خاموش کردن نور خدا با دهانشان باشند! غافل از اینکه: (وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ)

 


نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 16:11 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: پیرامون ما



حسین قدیانی/ باختیم… این بار اما واقعا، واقعا واقعا چیزی از ارزش های بازیکنان مان کم نشد! تا پیش از این بازی، تعارف بود هر وقت می گفتیم؛ «باختیم، اما چیزی از ارزش های بازیکنان مان کم نشد!» باختیم… اما بیش از آرژانتین، و حتی مسی، به داور کوری که پنالتی به آن واضحی را نگرفت! به داور کوری که راه به راه جلوی بازیکنان ما «سبز» می شد!
 
به داور کوری که بیشتر از ماسکرانو، نقش هافبک دفاعی را برای آرژانتین بازی کرد! غلط نکرده باشم؛ فیفا، روی چشم داور صرب، خالکوبی کرده بود! از همان خالکوبی های معروفش! مسبوق به سابقه اش!

باختیم… اما حقا که ما در والیبال، برزیل، ایتالیا و… را بسی مردانه تر بردیم تا آرژانتین با همه ستارگانش، ما را در فوتبال! البته همه ستاره های آرژانتین نبودند، چرا که… چرا که دیگوی بزرگ از روی سکوها، و نه در میدان مسابقه، به مصاف آمده بود! باختیم… اما مارادونا شاهد بود که مسی، جز آن گل لعنتی، چگونه در بین پسران ایرانی، به عز و جز افتاده بود! آقای دیگو! سوت این پنالتی که البته زده نشد، دیگر «دست خدا» نبود! «دست فیفا» بود؛ ناجور!


«جمهوری اسلامی ایران». مدت هاست که دنیا در برابر اقتدار این نام، سر تعظیم فرو آورده. دنیا بگوید؛ «ورزش؟» والیبال را نشانش می دهم، کشتی را، وزنه برداری را، حسین رضازاده را، همین هد رویایی اشکان را در همین بازی چند ساعت پیش! اما اگر دنیا مشخصا بگوید؛ «فوتبال؟» خوشحالی بی حد و حصر مسی را نشانش می دهم بعد از گل دقیقه 91، نه به برزیل و آلمان و…، بلکه به ایران!
 http://media3.afsaran.ir/si76g7cF_480.jpg
آ…ه! مسی را هرگز این همه شاد ندیده بودم! آری، من به توی دنیا نشان می دهم که آن صحنه پنالتی بود! و باز هم به تو نشان می دهم تحسین همه غول های فوتبال را از بازی حماسی ایران! توی دنیا اگر بگویی؛ «علم؟» از نانو تا هسته ای، و از پزشکی تا ملی ترین سلول های مغز پروفسور سمیعی را دارم که برایت رو کنم!
 
توی دنیا اگر بگویی؛ «تلاش در راه دانش؟» قطرات خون احمدی روشن را به رخت می کشم، آرمیتا را! توی دنیا اگر بگویی؛ «قربانی تروریسم؟» باز همین ها را! و باز، کف پای رئیس جمهور شهید را در صحن سازمان ملل برایت نشان می دهم! توی دنیا اگر بگویی؛ «ایستادگی؟» عصای امامم را نشانت می دهم، چفیه خامنه ای را، و شکوه و عظمت یک ملت را. توی دنیا اگر بگویی؛ «شهید؟» چمران را نشانت می دهم! و اگر بگویی؛ «شهادت؟» اصلا «کتیبه محتشم» را نشانت می دهم!
http://ts3.mm.bing.net/th?id=HN.608016066199945462&pid=15.1
 
تو میدان را معین کن؛ قهرمانش با من! و نشان دادن بچه های سیه چهره آفریقایی که هنوز نام بلند «خمینی» برای شان می گذارند، با من! اصلا چطور است از جام جهانی بکشی بیرون و میدان سیاست یعنی میدان جنگ را نشانم دهی؟… تا من برایت بگویم داستان مردی به نام «قاسم سلیمانی» را! «اسد» ایرانی نیست، اما به او می نازد، «سیدحسن» هم حتی!
 
آهای دنیا! هر وقت حلقومت دلتنگ یک شعار اساسی شد، «مرگ بر آمریکا»ی من، تقدیم تو باد! این شعار مادران چشم به راه سرزمین من است! گیسوسپیدکرده های منتظر! منتظر یک پلاک! آهای دنیا! فریاد ملت ایران، از آن تو باد! که همین گونه هم هست! و تو همین فریاد اورژینال را سرمی دهی، به تاسی از ملت ایران! ملت قهرمان ایران!
 
آخر آخر آخر حرف همین تظاهرکنندگان برزیلی هم که با همه عشق شان به فوتبال، عدل و داد را عاشق ترند، مرگ بر کسانی است که می خواهند زندگی آدمی را پای زندگی شیطان و شیطان بزرگ قربانی کنند. آهای دنیا! دیر یا زود جام جهانی تمام می شود، اما آنچه باقی می ماند، فریاد توست در جست و جوی عدل و داد. قهرمان واقعی را بچسب! مردی از تمام ملت ها! مردی برای همه!
 
جام جهانی بسیار بالا رفته، اما این جام عدالت است که باید در دستان آدمی… آدمیزاد بدرخشد! بر گوش این همه ناداوری، عاقبت ابرمردی خواهد آمد و سیلی خواهد زد… آخر خدا شاهد است که این حق آدم است که خورده شده… دیروز در سوریه، امروز در عراق، دیروز در کجا، امروز در کجا… آهای دنیا! فردا از آن توست… و جام هم، اگر که بلندتر فریاد برآوری! اگر که بدانی در سکوت مردمک چشم پسری به نام «علیرضا» چه فریادی نهفته است!


خدایا! چیزی خیلی زیاد از ارزش های آدمیزاد کم کرده است؛ نیامدن بقیه الله را می گویم! غیبت را! تروریست ها، الباقی شیطان بزرگ اند، اما تو هنوز مابقی خودت را به ما بدهکاری… بقیه الله را… بفرست او را… خدایا! این جام ها، و هزاران از این جام ها، با این همه ناداوری ها، کام بشریت را سیراب نمی کند. خدایا! گذشت دوره ای که توپ گرد، سرگرم مان کند. می بینی! ما حتی از زمین فوتبال هم دنبال آن زمینی می گردیم که تو وعده اش را به عدل و داد داده ای… و آن روز بیشتر می چسبد خواندن این سرود؛ «سر زد از افق، مهر خاوران...»
 
حسین قدیانی

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 16:5 توسط | هنوز هیچ دوستی نظر نداده
طبقه بندی: پیرامون ما

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin